شاید امروز آنقدر به مهاجرت و نتایج آن می پردازند که دیگر گوشمان پر شده باشد ازیـــن بیشتر گفت و کمتر شنود. اینکه برای ما ،خاطراتمان ،زندگی و وابستگی هایش ،اینجا و یـــا هر جــــای
دیگر چه رخ خواهد داد و دست آخر کجا خواهیم رفت ــــ آری به واقع کجا و کــــی خواهیم رفت
ـــ همیشه وانگار همیشه گرایشی عجیب در ما ایجاد می کند.
دلتنگی هامان مثل سایه است به ما ، خاطراتمان همراه همواره و گذشته به دنبــال ما البته شاید ما
به دنبال گذشته.
" مادمازل کتی " را که خواندم پر شدم از خاطره والبته تلخ.
کتاب با داستان اصلی که اتفاقا طولانی ترین هم هست آغاز می شود و با چند داستان بسیار خوب
دیگر هر چند کوتاه تا به انتها ضرباهنگ قابل قبول خود را حفظ می کند. بــــــه گونه ای که شاید انتخاب یــکی برتر از دیگری بسیـــار دشوار باشد. " میترا الیاتی " بــــــه خوبی از پس پرداخت پرسونـاژهای هر داستـان برآمــده است. ادغام زمان های گوناگون در بین پاراگراف های مختلف
هر داستـان باعث سردرگمی خواننده نمی شود بلکه به لحاظ ساختار یک ویژگی فنی و متمایز را
برای خواننده در بر دارد.
این کتـــاب در سال 1380 و تـوسط نشر چشمه منتشر شد. همانــطور که گفتم نام کتاب هســـــت
" مادمازل کتی " و نویسنده آن " میترا الیاتی ". در همان سال این کتاب موفق به دریافت جایــزه
بنیاد گلشیری و همین طورجایزخانه داستان شد. این کتاب طی چهار سال به چاپ سوم رسید و در
چند روزنامه و نشریه نقد و بررسی شد. دست آخر مقاله ای در ویژه نامه شرق که حق مطلب را
در مورد آن ادا کرده بود باعث شد در فهرست کارهای خودم قرارش دهم.
ضمنا قیمت چاپ حاضر 650 تومان است.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:19  توسط
|
پاییز هشتاد و پنج درست زمانی که چند روزی از پخش کتاب می گذشت سراغش رفتم. آنروزها
چشمه داستان های خوبی انتخاب و چاپ می کرد. کم و بیش از روند آن مطلع بودم. این بود کـــه
بی تردید کتاب حلقه کنفی را از ردیف کتاب های جدید برداشتم.
شاید چند خط کوتاه پشت کتاب کمک کرد تا اگر اندک تردیدی مانده مرتفع شود :
" مجبور شدم طناب کنفی و دو سه تا کنده درخت جور کنم.
بالای یکی از آنها گره طناب دار زدم و از سقف ویترین آویزان کردم. توی ویترین چند دقیقه ای
زیر طناب دار روی کنده درخت نشستم. بوی چوب می داد بوی برگ و درخت. بوی باغ. بعــــد
لباس ها را ، از نخ بی رنگی که مثل تار عنکبوت تنیدم ، آویزان کردم. "
وقتی کتاب را شروع کردم هر چه پیشتر رفتم احساس کردم که انگار آرام آرام نخهای نامرئـــی
قصه دارد به دورم پیله می تند. مع الوصف بسیار خوشایند بود این حس گنگ که به آرامی رخنه
می کرد و در ذهنم می دوید.
قالب ادبی داستانی کتاب در چارچوب یک داستان بلند است که به ظــرافت مانع از خستگـــی در خواننده می شود. یک داستان بلند با حجمی نه چندان زیاد برای ساعاتی دور شدن از اکنون.
نویسنده بسیار خوب توانسته از نمادهای ساده ، به جا و هدفمند سود ببرد. روند کتاب کاملا بـــه
گونه ایست که تا سطور پایانی در این تعلیق به سر خواهید برد که کدام یک از پرسوناژها زنده و
کدام یک خیالی هستند. گو اینکه این حس به دلپذیری شما را تا پایان همراهی می کند.
داستان حکایت فروشنده لباسـی است که البتــه خیلی هم زنـدگی عادی و معمولی نــدارد. فروشنده
لباسی که در مواجهه با سه شخصیت دیگر و در زمان های گوناگون به طور موازی است.
همان طور که پیشتر هم اشاره کردم این کتاب با نام حلقه کنفی از طرف نشر چشمه و درســـــال
1385 با بهای 1200 تومان منتشر شده و نویسنده کتاب وحید پاک طینت است.
شهاب فخرزاده
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:43  توسط
|